
سنگین بودم در غروب تابستانی
وقتی افق رنگ می گرفت
کفشهایم را پوشیدم
کتری و قوری و لیوان چایم را برداشتم
و از خانه زدم بیرون
از میان کوچه باغهای خلوت گذشتم
تک و توک صدای ادمها می آمد
هر چه دورتر می شدم از شهر بیشتر نفسم بالا می آمدم
بلبلی می خواند و بلبل دیگر جوابش را می داد
سیرسیکها حرف می زدند
مرغ حقی مثل پاکباخته ای پیوسته دلدارش را صدا می کرد
شب داشت به دنیا می آمد
ستار ها پرنور و پرنورتر می شدند
ماه کم کمک سر می کشید
به دامنه کوه رسیدم
در برابر عظمت کوهستان بارهایم کوچک آمد
حسی از جنس رهایی، سبکی، زندگی بر جانم نشست
نفسی عمیق کشیدم
چشم به آسمان دوختم
لحظه ای نگهش داشتم و آرام آرام بیرون دادم
آرامشی عمیق مرا فرا گرفت
هیزمی گرد کردم
کبریتم را در آوردم وجیبم را گشتم تا کاغذی بیابم
چند صورت حساب بانکی مچاله شده بیرون آوردم و با کبریت آتششان زدم و زیر هیزمها گذاشتم
بادی نرم می آمد
کتریم را برداشتم و رفتم لب قنات آب
ماه درون آب با موجهای آب چین می خورد
کتری را پر کردم و انرا روی چند تکه سنگی که گرد هیزمها چیده بودم گذاشتم
زیراندازم را انداختم و دراز کشیدم
چشم در چشم آسمان
شهابی گذشت
قند در دلم آب شد
از بچگی عاشق عبور شهابها بودم
وقتی که پرنور می آمدند و به یکباره گم می شدند انگار چیزی از اسمان برایم می رسید
انگار سروش غیب بودند هنوز هم که هنوز است آنها را به فال نیک می گیرم
صدای زنگوله های گله گوسفندان و به به دنبال آن صدای سگهای گله از دور می آید
غرق در رویاهای شیرین خود
ستاره ها را می شمرم مثل شبهای کودکی وقتی که خوابم نمی برد اما اینبار نه برای خوابیدن بلکه برای بیشتر بیدار شدن میشمرم دوست دارم تا مقهور عظمت آفرینش شوم دوست دارم تا عاجز شوم از شمردن و سرانجام بگویم بی نهایت ستاره
ستیز با زندگی خسته ام کرده است تقلا برای حیات
سروکله زدن با خواسته ها نیازها
اجتماعی پر از خوب و بد
تمامی مقتضیات زندگی انسانی
همه و همه دست و پایم را بستست
مثل پرنده ای در قفسی از خانه و کار و پول اسیرم کرده است
ولی اکنون چه سبکبالانه
صور فلکی را پیدا می کنم
فارغ از این اندیشه عرف شده که از زندگی تنها زمانی مفید است که صرف هدف شود
من در این زمان و مکان هیچ هدفی را نمی جویم
صرف تماشاگری می شوم که غرق بازی زیباست
بازیگری نفس بودنم را بریده است
یله و رها
فقط می نگرم
وای خدای من آسمان چقدر بزرگ است
با اینکه این را می دانم اما همیشه وقتی که به آسمان خوب می نگرم انگار آنرا تازه فهمیده ام انگار تا حال نمی دانستم که آسمان چقدر بزرگ است
همیشه برایم لذت اولین ادراک را دارد
چقدر ستاره
قل قل کتری بلند شد
برمی خیزم پلاستک چای را برمیدارم و مشتی درون قوری میریزم و آنرا روی کتری می گذارم.
ذغالها را با چوبی کنار میزنم
شرارهای آتش را نگاه میکنم که چگونه می پرند و چگونه در سیاهی شب گم می شوند
شعله با باد این سو و آن سو می شود
تنها چند متری دور و برم روشن است و دیگر همه جا تاریک
به جایش ستارها بسیار درخشانند
هر چه شب سیاهتر ستارها پرنورترند
یادش بخیر آسمان کویر هم همینگونه بود
اولین باری که آسمان کویر را دیدم یادم نمی رود
در میان رملهای شن ماشینمان مانده ناچار از ساخته دست بشر دست کشیدیم و بیرون آمدیم
به یکباره آسمان چشمانم را زد
بیشمار نقطه پرنور
با آن رنگهای بین آبی و سبز
کو چک و بزرک
مسحور اسمان کویر گردیدم
اما آسمان کوهستان هم جلوه ای دیگر دارد
ترانه ای قدیمی بر لبم جاری می شود
آرام آرام صدایم را بلند و بلندتر میکنم
صدا در کوه می پیچید و باز می گردد
از صدای خودم لذت می برم اینبار بیشتر می کشمش و بیشتر تحریرش می دهم
انگار طبیعت سر سخن دارد با من
لیوان را پر میکنم دانه کشمشی بر دهان میگذارم و جرعه جرعه چای می نوشم
با خود می گویم من چه می خواهم از این دنیا که اکنون ندارم
شادی آرامش
یه دنیا ستاره
یک آسمان بیکرانه
من چه می خواهم مگر جز همین حس آرام
که آنهم تنها مایه اش یک کتری سیاه و یک قوری وصله خورده و یک لیوان چای است
براستی زیبایی در سادگیست و همینسان آرامش
من برای این شب نه ویلایی کوهستانی نه تلسکوپی گرانقیمت نه غذایی گرانقیمت
هیچیک را لازم ندارم
تنها سلامت سادگی ونزدیکی طبیعت همه آنچیزیست که میخواهم.
نوشته شده توسط سعيد عابديني در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 21:10 موضوع | لینک ثابت
تو را چون نغمه اي به ذهن سپرده
و مرور كنان با خودم خواهم برد
به فراسوي آبها
به اقليم غروبهاي نارنجي پررنگ
تو را نجوا كنان زير لب خواهم خواند
درنيمروزهاي باراني
در ولوله مرغهاي دريايي
آري تو را به گاه خواب خواهم گفت
شبت خوش، جشم ، خوب بخوافي
پيغام تو را خواهم يافت
در قاصدك بنشسته بر لبه چوبي پنجره ام
و تو مرا خواهي يافت
درخميازه روزهاي خوافالوده تعطيل
يادمان باشد
غربت به قربت دلها سرانجام مي شود
يادمان باشد
ياد هم باشيم
نوشته شده توسط سعيد عابديني در دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 18:30 موضوع | لینک ثابت

در آن نيمروز باراني
ميان كوچه هاي خيس
لابلاي صداي چرخ ماشينها، درون چاله هاي اب
و تكرار انبوه قطره هاي بر زمين افتاده از بالا
نه مي رفتم نه مي ماندم
چشمان جلو مي رفت
و ذهنم هي عقب مي ماند
و من در بازي جشم و ذهن
همي كش مي آمدم انگار
نوشته شده توسط سعيد عابديني در پنجشنبه یکم اسفند 1387 ساعت 19:48 موضوع | لینک ثابت

خوابالوده تي بگ را درون آب جوش انداختم و نخش را به لبه ليوان اويزان.
ليوان را روي ميز،جلوي نوري كه سمجانه از لاي پرده مي گذشت گذاشتم.
نگاه كردم به رنگ عنابي چاي كه از كيسه برون مي زد وهي پررنگ و پر نگتر مي شد.
ته ليوان آبستن زايش رنگ و بوي ديگري بود.
اما بي تكاني كوچك، آنهمه عطر و طعم زير آب تا ابد مي ماند .
فقط تكاني ميخواست تا رقص رنگ را در آب بي رنگ ببينم و طعم آلبالو مشامم را پر كند و يه چاي خوش طعم شكمم را.
سرانجام دلم به رحم آمد ، قار و قوري كرد ،شكنجه را پايان دادم و نخ را كشيدم
رنگ همه ليوان را گرفت و چاي به دنيا آمد.
الغرض
با خود گفتم ما را هم تكاني لازم است تا به درون زندگي حل شويم
تا زندگي را مملو از طعم و بوي و رنگ خود كنيم
تكانه اي كوچك، كافيست تا زندگي را از بار به يار تغيير دهيم.
اما تكان من و تو در دست خود ماست ، تنها روزي كه نخ خود را بكشيم به زندگي وارد خواهيم شد.
عجله كن كه بسي زود دير مي شود.
همين امروز خود را بتكان.
نوشته شده توسط سعيد عابديني در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
گاهی دلمان برای لحظه ای با خود بودن لک می زند، اینجا پاتوق آن لحظه هاست.
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب